ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

صنوبر



یکی از مشکلاتم هم اینه که آدما فکر میکنن من و مامانم شبیه همیم؛ البته که شباهت هایی هم داریم! ولی این در حالیه که من هرقدر (<<هرقدر>> یعنی <<خیییییلی>>.) زود با آدما جوش میخورم، مامانم دو-سه برابرش دیرتر، <<شاید>> باهاتون صمیمی بشه! :))
البته مشکل دقیقا اینجا نیستا. نه. مشکل از اونجایی شروع میشه که آدما دلشون میخواد مامانمو ببینن! و تا کشف کنن و پی ببرن که مامانم خییییلی خوب و مهربونه! فقط یه کم زمان میبره که باهاتون دوست بشه، طول میکشه!!
حالا بااین اوصاف، امروز داریم با مامان اینا میریم مهمونی؛ مهمونی خونه ی یکی از دوستان منه و اون لحظه ای که ما ورود میکنیم و من دارم طبق روال عادی زندگیم، از خوشحالی منفجر میشم و قشنگ ترین احساساتم رو ابراز میکنم، چهره ی متعجب و متاسفِ گویای <<آخه من چه گناهی کردم که خدا تو رو به من داده دختره ی دیوونه؟!>> ی مامانم دیدنیه :))


عجیبه که تجربه ثابت کرده من جنبه ی جلوجلو یاد گرفتن مطالب رو ندارم! چون وقتی طرف داره سعی میکنه چیزایی که خودم بلدم رو عنوان کنه، در اون لحظات، از درون با بی حوصلگی درگیرم!
اما وقتی یه نفر از علائم افسردگیش میگه، (درحالی که جملات بعدیشو حفظم!!)، خیلی مشتاق گوش دادنم و اصلا هم خسته نمیشم!! -__-


از آواز نخوندن خسته شدم؛ و در نهایت، قبل از اینکه بحثم با پدرم، الکی الکی، بالا بگیره!! بعد از روزهایی که به سختی، با حنجره ی بسته صحبت کردم و هر یه ساعتش ده ساعت گذشت!! امروز سلطان قلبهای عارف رو گذاشتم بخونه و خودم هم دوباره باحنجره ی باز، آواز خوندم!!
صدام یه جوری شده که. افتضاح!
انقدر فاجعه ست که اگه خواستید از کسی اعتراف بگیرید، همین کافیه که من یه دهن آواز بخونم! :))
-الان احتمالا پدرم توو دلش داره میگه حق با تو بود!! تو فقط نخون :))))


دیشب بین خونه موندن و رفتن به دامان طبیعت، اولی رو انتخاب کردم؛ و صبح، در حالی که در کمال سکوت و تنهایی چشمامو باز کردم، یه صبحانه ی مفصل خوردم. کتری رو روشن کردم. ظرفای دیشبو شستم. واس خودم چایی ریختم!
روی مبل زیر پتو!! نشستم. آهنگو روشن کردم. بعد از انجام یکسری از حرکات کششی، یه کم دنبال جواب سوالام گشتم. پیامامو خوندم. یه کم از جمع بندی مطالبی که اخیرا یاد گرفته بودم نوشتم. رفتم سراغ ناهار. بعدش هم رفتم زیر بارون پیاده روی. توی راه برای امشبم کیک خریدم که با چایی بخورم. برگشتم خونه. ناخنام رو مرتب کردم. مستندی که خیلی وقت پیش دانلود کرده بودم رو دیدم. بستنی خوردم. الانم همینطوری که به موسیقی بارون گوش میدم، دارم میرم تا جمع بندی مطالب رو ادامه بدم و بعدا برای عصرونه و شام و شبم یه فکری کنم.
خب؛ من هیچ وقت انزوا طلب نبودم و نیستم؛ اما نیاز به خلوت و گاهی تنها بودن رو حق هر آدمی میدونم و الان هم نه تنها که دلم میخواد بیشتر روزهای تعطیل عمرم رو توی خونه بمونم و همینطوری استراحت کنم! بلکه ای کاش میشد چند روز دیگه هم به این روال ادامه بدم؛ هرچند که میدونم نمیشه و بهتره که برم به اندازه ی کافی از امروز و آرامشم لذت ببرم.


من نتونستم خیلی چیزا رو بنویسم، چون فرصت نمیشد جواب کامنتا رو بدم و نمیتونستم بعضی از آدمها رو متوجه کنم که <<عزیز دل من، من فقط دارم مواردی که به نظر خودم موجه و کاربردیه رو میگم. هیچ سوءقصد و تحمیل و جهت دهی ای درکار نیست. تو ام قدرت تفکر داری و میتونی اندیشه کنی؛ میتونی موافق باشی و بپذیری، یا نه. انتخاب با خودته!
حتی میدونم که از مهارتهای زندگی بگیر، برو تا انتخاب رشته و مشاوره ی قبل از ازدواج و بعدش، در حال حاضر، همه و همه به بومی شدن نیاز دارن چون شمال و جنوب و شرق و غرب کشور (و حتی همه ی مناطق یک شهر و حتی توی یک بخش، همه ی خانواده ها!!) همه یکجور فکر نمیکنن و به یک سبک زندگی نمیکنن! اما باوجود اعتقادات، نگرش ها و موقعیتهای متفاوت، همه ی ما میتونیم با نظریات و زندگی هم آشنا بشیم، نگاهمون وسیع تر بشه و بهتر فکر کنیم!!>>
آره راستش من ترجیح دادم فعلا همه چیز رو در سطح مبتدی، توو زندگی آفلاینم ادامه بدم و خودم رو در سطح مجازی به دردسر نندازم؛ اما پریا بانو تو کانالش (@paria_blogme) داره در رابطه با آگاهی های قبل از ازدواج مینویسه. نمیخوام بگم هرچی که میخونید رو چشم بسته قبول کنید؛ اما میخوام بدونید که حتی اگه یک جاهایی (مطابق اعتقادات، محیط و سبک زندگیتون) برخلاف نظر ایشون رو داشتید هم، این حرکتشون خیلی خیلی ارزشمنده. خواستم بهتون اطلاع بدم که استفاده کنید :)
+من هیچ مسئولیتی رو در رابطه با اینکه با خوندن این مطالب، چه سوالاتی براتون پیش میاد، کجاها باورهاتون تغییر میکنه، چه حسی بهتون دست میده، چی رو بدست میارید یا چی رو از دست میدید، قبول نمیکنم و روی بومی شدن مطالب هم تاکید دارم، چون به چشم دیدم که ما نمیتونیم یک نسخه رو برای همه بپیچیم. اما میگم اگه دنبال کنید و بهشون فکر کنید، نگاهتون وسیع تر میشه و خیلی جاها بهتون کمک میکنه. انتخاب با شماست.
+ببین تو رو خدا!! اصل مطلب یه جمله ام نیستا؛ چقدر کشش دادم :/
+بااجازه تون کامنتهای مربوط به این پست رو باکمال میل میخونم، ولی قول نمیدم که جواب بدم????


گفتم توصیه ای، پیشنهادی، انتقادی، چیزی نداری که بخوای بهم بگی؟
یکی دو دقیقه ای رو فکر کرد و بعدش گفت: خیلی جدی ای؛ یه کم شوخ طبع باش! 
خندیدم و بعد از چند ثانیه فکر کردن گفتم: دیگه چی؟
گفت دیگه هیچی.
نگفتم که شوخ طبع تر از این نمیتونم باشم؛ اما ازش تشکر کردم و به این فکر میکنم که بین این آدما، شوخ طبع بودن، دقیقا چه شکلیه؟!


طی این یک ماه اخیر، انقدر اتفاق های متنوعی افتاد که هرشب، تغییرات جدیدی رو در وجودم احساس کردم و همینطور که به خودم نگاه میکردم، توو دلم میگفتم: چقدر بزرگ شدم!
بزرگ شدم و این بزرگ شدن یه جوریه که وقتی میشینم و بهش فکر میکنم، انگار واقعا! ته نداره و نداره و نداره و نداره. انگار رشد کردن، تغییر کردن، خلق کردن، لمس کردن، درک کردن، فهمیدن، بزرگ شدن، تا آخر عمر، تا آخرین نفس، تا ابد! ادامه داره. . ادامه داره؛ هرچند که به مرور زمان، کمتر چیزی آدم رو میترسونه. کم تر چیزی آدم رو متعجب میکنه.


گفت فلان مدته که صبر کردیم!! دیگه رسانه ایش کنیم!
در جریان ماجرا نبودم اما حس کردم حرکتشون خیلی چکشی و شوک برانگیز و ریشه خشک کنه؛ پرسیدم: ایشون، رئیس نداره؟!
گفتن داره!
گفتم باهاش صحبت کردین؟
گفتن نه!!
گفتم شاید رئیسش در جریان نباشه. به نظرم اول با رئیسش صحبت کنید، بعد اگه بازم لازم دیدید، من سعی ندارم جلوتون رو بگیرم، رسانه ایش کنید!
گفتن: آها./ آره./ هوم!.
و با جوابشون، بنظرم شبیه به آدمهایی بودن که ده تا ده سال دیگه ام، حداقل در این موردی که من دیدم، فقط حرف میزنن :))


به دوستم که خیلی به جا و منطقی، پیشنهاد دوستی یه آقایی رو رد کرده، درحالی که از خنده اشکم در اومده بود گفتم <<اینا موانع و سرعت گیرهای راه هستن؛ برای رسیدن به کیس اصلی باید ازشون بگذری!!!>>
باوجود اینکه انگار توی یک دوره ای، گزینه ها مدام بهتر از گزینه های قبلی میشن! فقط خدا میدونه یه عده انقدر جذابن (حالا هرکی یه جور؛ یکی بخاطر پولش، یکی اخلاقش، یکی موقعیت اجتماعیش، یکی قیافه ش، یکی عطرش!!) که گاهی اینکه تصمیم بگیری ابروهاتو بندازی بالا و با قاطعیت و چهره ی سردی بهشون بگی <<نه>>، یا حتی <<آره!>> چقدر سخته. کی یه کم ساده میشه؟ وقتی که آدم بشناسه خودش، سبک زندگی، اولویتها، خواسته ها و معیارهاش رو.


بدی خستگی اینه که یه روز به خودت میای و میبینی که تونسته تو رو عملا از آدمایی که بهت نزدیک ترین هستن و برات مهمن، غافل کنه.
روز شنبه، عزیزی بی مقدمه گفت <<کوثر جان! من یه مدته خیلی خسته م. دلم میخواد تنها باشم. جمع اذیتم میکنه. دوست دارم مدام توی اتاق دراز بکشم. سرم درد میکنه. حوصله ندارم. نور اذیتم میکنه.>>
گفتم چند وقته؟
گفت یکی دو هفته
گفتم یک یا دو هفته؟ (زیر دو هفته رو نمیشه گفت افسردگی!)
گفت <<فکر کنم دو هفته. آره. دو هفته ام تموم شده!! نمیدونم چمه>>
و من همونجا شوکه شدم! چطور یادم نبود خودم زودتر حالشو بپرسم؟
لبخند یواشی زدم و گفتم شبا قبل از خواب یه لیوان شیرو میخوری؟
گفت نه!
درحالی که خودم نیاز به مراقبت داشتم!! فکر کردم چیکار کنم؟
گفتم: ما اخیرا استراحت و تفریحمون رو حذف کردیم. از دلتنگیامون حرف نزدیم. این مدت همه ش درگیر بیماری بودیم. یه کم دور شدیم. وضعیت اقتصادیمونم که ریخته به هم و دم عیدم که هست. روح و روانمون بی توجهی دیده و ناراحت شده و با این حالت ها داره میگه خودتو ببین!! به من توجه کن!
و پرسیدم: چی اذیتت میکنه؟
گفت <<واقعا نمیدونم>> و بغلم کرد.
آخرین باری که حرف زده بودیم یا حتی پیام ساده ای رد و بد کرده بودیم رو یادم نمیومد. آخرین باری که بغلش کرده بودم رو هم. حتی آخرین باری رو که با هم رفتیم بیرون؛ یا دور هم چیپس و پفک خوردیم!
بعد از دو دقیقه باوجود اینکه طبیعتا اشتها نداشت، رفتم دنبال خوراکی!
براش آهنگ فرستادم
روز بعد هم باوجود اینکه میل نداشتم، از دختر هجده ساله ی وجودم خواستم همراهیمون کنه و رفتیم سیب زمینی با قارچ و پنیر خوردیم. عکس گرفتیم. توی راه همینطور که باد میوزید سرم رو به طرف آسمون گرفتم و گفتم حس میکنم خیلی خوشبختم!! هوووو!!!!
خندیدیم.
یه کم از دلتنگیا و نگرانی هاش گفت. یه کم از اینکه متاسفانه ما نمیتونیم یه چیزایی رو تغییر بدیم، یا گاهی مجبوریم یه چیزایی رو از دست بدیم و بهتره زیاد از حد پی گیر اخبار نباشیم و به خاطر همه چیز غصه نخوریم گفتم.
و هر دو روز (یکشنبه و دوشنبه) موقع برگشت به خونه، دو-سه دقیقه بی هیچ حرفی بغلم کرد. و دیروز عصر گفت حس میکنم خیلی بهتر شدم.
-میبینید؟ خیلی بعید میدونم که ما برای بی توجهی و تنها بودن آفریده شده باشیم. باهم، سختیا ساده تر، و زندگی قشنگ تر میگذره.


فردا یکی از بچه های گروه نمیاد نقاهتگاه و چقدر عجیب؛ دست و دلم نمیره که برم برای کمک. همیشه در برابر اینکه کسی کارم رو انجام بده مقاومت میکردم/میکنم اما باید پذیرفت که انجام یکسری از کارها مثل بلند کردن و راه بردن یه فرغون سنگین کار دشواریه، و خب این دوستمون تنها کسی بود که همیشه حواسش بود که من بی سروصدا کارای سخت رو انجام ندم.
باوجود اینکه برای اینکه کارام رو خودم انجام بدم مقاومت میکردم، حضورش واقعا به جا و به موقع بود و الان که از بیرون به همکاریمون نگاه میکنم، میبینم که رسما تعارف الکی میکردم و هیچوقت فکر نمیکردم که بهش عادت کرده باشم!

احساس میکنم فردا دست راستم نیست!! و بااین حال، امیدوارم بتونم یه دوست جدید پیدا کنم که هم توانایی حمل فرغون رو داشته باشه و هم خودش به اهمیت همیاری آگاه باشه!!!


سر ظهری پدرم داره در رابطه با اون بخش از اعتقاداتش که نقطه ی مقابل باورهای منه صحبت میکنه، و درحالی که مخاطبش مامانمه، همزمان منم در مورد اون بخش از اعتقاداتم که نقطه ی مقابل باورهای ایشون و جوابشونه، با مامانم صحبت میکنم!
حالا در عجبم که چه اصراریه که ما امروز به جای صحبت کردن از گل و بلبل، در رابطه با چیزهایی که هردومون میدونیم در نظر دیگری نقش بسته و تغییر ناپذیره، انرژی صرف میکنیم!! 


من خیلی با دعاهای دسته جمعی موافقم؛ بااینکه از ته دل، برای اجابتِ خیرِ آرزوهای هم دعا کنیم. موافقم و همیشه از ته دل خواستم، اما هیچ وقت برای برآورده شدن هیچ دعایی پافشاری نکردم، چون ایمان داشتم و ایمان دارم که اگر خواسته ای برآورده نشه، به لطف خدا و به برکت دعاهامون، خداوند بهترین ها رو بر سر راهمون قرار میده و رحمت خداوند خودش رو جور دیگه ای توی زندگیمون نشون خواهد داد.
خلاصه اینکه با دعا کردن و دعاهای دسته جمعی موافقم و به نشونه های قشنگ و بی نظیر بعد از دعا و شکرگزاری ایمان دارم و امروز متوجه شدم که هیچ او بانو قصد کرده چله ی زیارت عاشورا برپا کنه. گفتم بهتون اطلاع بدم :)
برای اطلاعات بیشتر میتونید به عنوان پست (وبلاگ ایشون) مراجعه کنید :))

#پیشنهاد


همینجوری غم زده نشسته بودم و از شیشه به جاده نگاه میکردم که گفت میدونی چرا انتخاب کردم تو رو با خودم ببرم؟
سرم رو به نشونه ی <<چرا؟>> ت دادم.
گفت <<چون میدونستم که تو حرفاشو میفهمی، بغلش میکنی و توو لیوانشون چایی میخوری!!>>
یاد دوستم که لبشو کج کرد و بااشاره گفت لیواناشون کثیفه (و بهش حق میدادم اینجوری نگاه کنه) افتادم؛ به چیزی که هستم لبخند زدم. و گفتم: ولی چاییشون خوشمزه بود!


یه نامه ی عطری دارم، یعنی یه نامه ای دارم که وقتی بوش کنی، عمیقا خوشبوعه! و گاهی که خسته م، قبل از دعاهای شبانه، میرم سراغش، میچسبونمش به صورتم و نفس میکشم!!
عطرش عمیقا آرامش بخشه. انقدر قوی که وقتی جلوی صورتم میگیرمش، ذهنم از تموم دغدغه ها جدا میشه. آرومِ آرومِ آروم!


امروز به دوستی میگفتم: درسته که محیط و تربیت خیلی مهمه، اما به نظرم توو زندگی همه ی ما نقطه هایی وجود داره که میتونه مسیر زندگی، دیدگاه، و بخش بزرگی از شخصیت ما رو تغییر بده.
اون نقطه ها انقققققدر مهمن که اینکه ما با اون نقاط چجوری رفتار کنیم، ببینیمشون، نبینیمشون یا نادیده بگیریمشون، خیلی خیلی خیلی مهمه. شاید به اندازه ی کل زندگی ما!!


از پری شب عزمم رو جزم کردم که شبا به جای یه لیوان شیر ولرم (هم دمای محیط)، یه استکان شیر گرم و زردچوبه بخورم.
اینطوری که شیر رو میریزیم داخل شیرجوش (یا دیگ مثلا. خیلی اهمیتی نداره که توو چی!) و وقتی ولرم شد، یه قاشق چایخوری زردچوبه رو بهش اضافه میکنیم (و حدودا یک ربع طول میکشه که شیر به دمای جوش برسه و درست بشه).
میگن میتونید نوشیدنی بدست اومده رو از صافی ردش کنید (احتمالا بخاطر چوب زرد چوبه میگن. دقیقا نمیدونم!) و با عسل میل بفرمایید.
من بدون عسل خوردم، از پودر زردچوبه ی آماده (همونی که توو روغن سیب زمینی سرخ شده میریزیم!!) استفاده کردم و نهایتا نوشیدنیم رو از صافی ام رد نکردم. مزه ش خوب بود (آره میدونم <<خوب>> به نظر آدما متفاوته). ولی هنوز زنده ام. :))
(اگه دوست داشتید خواصشم خودتون بخونید????✋فقط اگه خواستید امتحان کنید لطفا زیاده روی نکنید! :)) اگه در این زمینه تجربه ای دارید هم، خوشحال میشم بهمون بگین????)


وقتی که اختلاف نظرهامون بالا میگیره، پدرم توی بحثامون به اولین چیزی که اشاره میکنه اینه که من از ارث محرومم!
و موقع خوشحالی ها؟ دلش میخواد تمام دارایی هاش رو به نام من کنه و باخیال راحت از زندگی دست بکشه!
جواب من؟ حرف من همیشه این بوده که <<ولی این چیزا انقدرا که فکر میکنی مهم و ارزشمند نیست!!>>.
-کاش یروز بفهمم چی باعث میشه فکر کنه این چیزا انقققدر مهمه.


امشب بعد از مدتها اومدم جلوی آینه که برای خودم آواز بخونم (آهنگ فردا توو راهه ی بتی رو.)
همینجوری که به خودم نگاه میکردم، دیدم فرم شونه هام تغییر کرده و به اندازه ی کافی، صاف نیستم!!
همینجوری که میخوندم <<پنجره های خوشبختی بازه.>> به این فکر میکردم که بهتره حواسم رو موقع انجام کارهای خونه (علی الخصوص ظرف شستن) جمع کنم و استایل عزیز و سالمم رو به فنا ندم!
و چقدر عالی میشد اگر میتونستم برم باشگاه و زیر نظر یه متخصص ورزش کنم. (و خب؛ یادم باشه در آینده ای نزدیک، براش جایی باز کنم!)


وسط آشپرخونه به این فکر میکردم که بارها گفتم <<مردها از ن جسور و مستقل و متکی به نفس خوششون میاد؛ ن خوشحال و قوی ای که برای زندگیشون ارزش قائلن و خودشون رو دوست دارن و به خودشون توجه میکنن. نی که کمتر غر میزنن، بیشتر لبخند میزنن و به جهانشون احساس امنیت و شادی و آرامش هدیه میکنن!
به جای اینکه ترس هاتون رو زیر حجم سنگینی از آرایش، نازک کردن صدا، زنجیر کردن روح و روان طرف مقابل، برانگیختن احساس گناه در اون یا با چسبیدنتون بهش پنهان کنین، روی شخصیتتون کار، و عزت نفستون رو تقویت کنین.
لطفا لطفا لطفا، برای خودتون ارزش قائل باشید، نمک روی زخم نباشید و به نقاط ضعف دیگران لگد نزنید.>>
اما دور از جناب شما، بعضیا تا طرف مقابل (که واقعا هم براشون مورد مناسبیه) رو از دست ندن، متوجه نمیشن!/ حتی بعضیا از دست میدن و بازم متوجه نمیشن. اره عزیزم؛ خلاصه که خیلی غم انگیزه. حیف.


<<بهتر شدن>> زمان میبره. گاهی خیلی خیلی زمان میبره؛ اما وقتی میتونی لمسش کنی، لذتش توصیف ناپذیره.
این رو این روزها با تمام وجودم حسش میکنم. مخصوصا امروز که دوستم گفت <<قبل از اینکه بری بذار محکم بغلت کنم!>> و حدودا دو سه دقیقه، بی وقفه هم دیگه رو در آغوش گرفته بودیم.
یاد سه سال پیش افتادم؛ یاد روزهایی که هیچکس رو، حتی مادرش رو هم، بغل نمیکرد.
خدایا ممنونم. متشکرم. هر روز و هر لحظه شکر و سپاس.


درد کشیدم و بزرگ نشدم وقتی دیدم بعد از نیم قرن زندگی کردن، گوشه ی اتاق سوت و کورشون نشسته، از درد میناله و با گریه میگه <<خدایا چرا منو آفریدی؟ چرا به دنیا اومدم؟>>
بزرگ نشدم. کوچیک شدم و دلم میخواست از همه متنفر باشم؛ از همه ی آدمایی که میتونستن یه کاری بکنن و هیچ کاری نکردن. از نفهمیدن. از تنها بودن. از خودخواهی. از بی احترامی. از ظلم. از نابرابری. از حرف مفت. از درک نشدن. از احساس ناتوانی. از خودم. از همه. توی اون لحظه، انقدر خشمگین بودم که فقط دلم میخواست متنفر باشم! اما چه فایده؟


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

سفر به قبله در 29 اردیبهشت 1387 اللهم صل علی محمد و آل محمد حامیان دانشجویی برترین پودر ضدریزش و رویش مجددمو آریستان پمپ وکیوم روغنی VALUEدو مرحله 17متر وب سایت رسمی دی جی مرتضی چیذری مرتضی چیذری سایت مرجع آموزش اداره کتابخانه های عمومی شهرستان بهشهر